سکوت سرد

نبودنت را به اغوش کشیده ام

دیوانه وار دست به دامان واژه های غم شده ام

کاش میشد به سان سرگردانی ژنده پوش

که از گذرگاهی نمناک میگذرد قدم به خیابان های شلوغ خیالت میگذاشتم و به یادگار غباری از دوش میتکاندم و ارام ارام در افق خیابان دور میشدم

کاش حداقل به مانند غباری که به نسیمی رخت

برمیبندد در کوچه پس کوچه های قلبت مینشستم

من ان غبار نشسته بر لب پنجره ام که با اشک چشم خودم نیست شدم.

غباری که خیالبافانه میخواست در دریای دل تو گرد بادی به پا کند

اما غبار همیشه غبار است نه بیشتر

/ 0 نظر / 225 بازدید